تبليغاتX
نامه هایی برای مینا
روزهای بی تو

دوباره ریختم بهم اون بد جور

کاش نیومده بودم شیراز

آخه خاله تو که درد منو میدونی پس واسه چی اصرار میکنی؟؟؟

کاش لااقل بهت اس ام اس نداده بودم

خیلی خرابم خیلی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:41 توسط :: علی ::

چند روز بود که کلی شور و هیجان واسه دیدن نتیجه کنکورت داشتم

بالاخره دیشب نتیجه رو زدن...

ازت که سوال کردم بهم چیزی نگفتی، فقط گفتی که راضی نبودی...

دلم طاقت نیاورد که تا صیح صبر کنم بهر طریقی که بود رفتم تو سایت و نتیجتو نگاه کردم...

با دیدن کارنامت اولین چیزی که تو ذهنم اومد اون صورتک غمگینی بود که برام فرستادی، چقدر اون صورتک غمگین تر از همیشه اش بود

از اون لحظه دیگه همش به تو فکر کردم، که الان تو چه حالی داری...

میدونم و مطمئنم و اعتقاد دارم که کنکور فقط یه اتفاقه کوچیکه تو زندگی و اصل زندگی چیزای دیگست، ولی میدونمم که الان حال و روز تو چیه...

میتونم حدس بزنم تو خونتون چه جوی برپاست، و قسمت اعظم این فشارا هم فقط رو دوش تو هست...

دیشب اصلا خواب راحتی نداشتم...

آخه تو گناه داری، چرا تو؟؟؟ تو که اینهمه زحمت کشیدی...

کاش میتونستم کاری کمکی یا حداقل همحرفی واست تو این روزا باشم...

ولی مینا جان غصه نخوریا این اتفاقیه که واسه خیلیا ممکنه پیش بیاد، تو باید مثل همیشت قوی و محکم باشی و به هیچ چیز بجز موفقیت فکر نکنی...

تو تازه اول راه جوانی هستی و برای کسب موفقیت خیلی فرصت داری...

دختر دایی قوی باش و هیچ وقت فراموش نکن که تو بهترینی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:54 توسط :: علی ::

تو راه برگشت از مشهد بودی

خیلی سرد بودی

خیلی سرد

همش تقصیر این دلم بود، من که نمی خواستم زنگ بزنم!!!

 ولی بد نشد به این دل هم ثابت شد که باید قبول کنه که همه چی دیگه تموم شده

الان که خیلی دپرس شده، اخه بد سر پوزی خورده

آخ که من چقدر حال کردم، آخه قبل از اینکه زنگ بزنم خیلی دور برداشته بود و باهام کل کل می کرد

از من که نه! می خوای زنگ بزنی چی بگی؟؟؟ از اون که واسه خودش کلی حرف آماده کرده بود...

ولی چی حالی کردم!!!!

تا صداتو شنید، جز سردی و بی توجهی چیزه دیگه ای ندید...

اگه دوباره خر نشه بالاخره راضیش می کنم و واسه همیشه فراموشت می کنم...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:53 توسط :: علی ::

 

آره دیگه من نتونستم تو رو عاشق کنم، خیلی سعی کردم خیلی...

خودت شاهد بودی که چطور چز چز می سوختم تا ذره ای حتی اگه شده واسه یه لحظه بتونم احساسات تورو برانگیخته کنم

ولی تو نخواستی...

یعنی من نتونستم عاشقت کنم...

حالا تو این وضعیت منطق بهم میگه...

بابا بی خیال مینا به درد تو نمی خوره، چشاتو باز کنی میبینی که اون اصلا تورو دوست نداره، خوب حقم داره آخه دوست داشتن یه حسه باید خودش بوجود بیاد اجباری و تحمیلیم نیست...

از جهتیم با این شرایط اصلا اون لیاقت عشق تورو نداره...تو که خودتو میشناسی اگه بخوای باهاش زندگی کنی میخوای خودتو فداش کنی، اونم فدای کسی که تورو اصلا دوست نداره و بهت فکر نمی کنه...

پس بیخیال شو چرا که این وصلت جز نابودیه تو سرانجام دیگه ای نداره...

این ها همه حرفای منطقی بود که من نتونستم جوابی بهشون بدم، ولی دل و احساس این حرفا حالیش نیست

اون چیزه دیگه میگه...

میگه آخه مگه تو چندبار فرصت زندگی کردن داری؟؟؟ها؟؟؟

با خودت روراست باش....تو دوستش داری، اونم دیوونه وار، حاضری جونتو واسش بدی

شش سال انتظار کشیدی تا حرفای دلتو بتونی یه روز بهش بگی حالا به این راحتی میخوای ازش دل بکنی؟؟؟

اصلا میتونی؟؟؟ بیچاره دیوونه میشی!!!

بهم میگه تو پررو شدی آخه اون طفل معصوم اولش زود به تو جواب مثبت داد دیگه تو هم همه ی انتظارا و شب زنده داریاتو فراموش کردی...

انصاف داشته باش بهش حق بده بزار درست تصمیمشو بگیره، تو که شرایط خانوادگیشو میدونی پس چه مرگیته یکم دیگه صبر کن...

 ولی حالا واقعا تا کی باید صبر کنم، چقدر دیگه باید انتظار بکشم؟؟؟ آیا واقعا این انتظارات فایده ای داره؟؟؟

آخه تو که حتی یه ذره هم منو دوست نداری، پس من انتظار چیو بکشم انتظار چی؟؟؟؟

دوست دارم، واقعا از خدا میخوام که کمکم کنه هرچه سریعتر و راحتتر فراموشت کنم...

خودت و خاطراتتو عشقتو همه و همه یکجا با هم فراموش کنم....

داره باورم میشه که نه تو به درد من میخوری نه من به درد تو می خورم دختر دایی...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:52 توسط :: علی ::

لحظه به لحظه روز و شب خاطرهات یادم می آد

حس می کنم دیوونه وار خیلی دلم تورو می خواد

یهو می آی جلو چشام، سیاه میشه دنیا برام

غم میگیره وجودمو، آخه عزیز تورو می خوام

تورو می خوام نگو دیگه خیلی دیره، نگو دلم یه جای دیگه اسیره

بدون عشقم بی تو دل من میمیره، آخه این دل من پیش تو گیره

عشق تو از قلبم بیرون نمیره، اگه نیای غمت جونمو میگیره

عاشقی ببین چه کردی با دلم، دارم میمیرم اما هنوز منتظرم

عاشقی خونت خرابشه رو سرت، آخه این دلم خیلی وقته منتظره

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:41 توسط :: علی ::

بعد من کی جام و تو قلب تو می گیره

کی قدر من عاشقته برات میمیره

دنیا رو از من بگیر اما بمون پیشم

اگه تو یه روز بری دیوونه می شم

می میرم اگه یه لحظه نباشی پیشم

اگه نباشی از عشقت دیوونه می شم

نگو دیره، نگو دلت یه جا اسیره

کی قدر من عاشقته برات میمیره

بعد من کی جام و تو قلب تو می گیره

دنیا رو از من بگیر اما بمون پیشم

اگه تو یه روز بری دیوونه می شم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:40 توسط :: علی ::

 

از زندگیم که خودتو کشیدی بیرون، پس چرا از فکر و خیالم نمیری

داری دیوونم می کنی....دیگه از دستت خسته شدم

بابا به چه زبونی بگم؟؟؟

من نمی خوامت...اگه  تو هم بخوای ایندفه دیگه من نمی خوام

آرامش، انگیزه، برنامه، هدف، آرزو....

همه و همه رو تو یجا ازم گرفتی

دارم دیوونه میشم

همش تو این فکرم که الانه که بیای و بگی بیا همه چیو فراموش کنیم

بگی بیا دوباره از صفر شروع کنیم

بگی بیا این دفه عشقمون و زندگیمون و محکمتر از قبل، استوار و پابرجا بنا کنیم

این فکرا این انتظارا همه و همه فقط آزارم میدن

بابا من نمیخوام

به چه زبونی بگم، اگه هم که بیای من دیگه نیستم

پس تورو خدا بیخیال

دیگه از فکرمم برو بیرون، بزار منم به زندگیم برسم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:37 توسط :: علی ::

چند روزه دوباره بدجور هواییت شدم... تا روز کنکورت دیگه چیزی نمونده...همیشه واسه این روز کلی برنامه داشتم ولی حالا دیگه هیچی نمودنم اصلا چرا مثل ثابق حرف زبونم و دلم یکی نیست؟؟؟ چرا زبونم دیگه حرف دلمو نمی زنه؟؟؟ یعنی می خوای بگی خودخواه شدم... نه... نه بخدا خودخواه نشدم....شکسته شدم...شکسته... غرورم شکسته...حرمتم زیر سوال رفته.... ولی الان می خوام حرفه دلمو بگم... هنوز دوست دارم... اگه بیای رو چشام میزارمت...رو چشام




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:7 توسط :: علی ::

هی هی هی...

الان که اینجا نشستم با دلی پر از درد و خون نشستم و دارم آتیش دلمو خالی می کنم...

سال گذشته همین موقع ها بود که به جشن فارغ التحصیلی دوستم دعوت شدم...

جشن فارغ التحصیلی حس عجیبی داره اصلا تو اون محیط یه جو خاصی برپاست...این جو به حدی قویه که منو هم تحت تاثیر خودش قرار داد

می دیدم کسایی رو اونجا که از مسافت های خیلی دوری واسه حضور توی این جشن در کنار نامزدشون اومده بودن...

اونجا همه ی درد و فکر و غصه ی من این بود آخه سال دیگه که جشن فارغ التحصیلیه منه مگه میشه بی حضور مینا....مگه میشه؟؟

با این فکر و غصه ی نبودن تو در کنارم تو اون روز جشن و به کام خودم تلخ که چه عرض کنم، ذهر مار کردم....

فردا اون روزه.....

همون روزی که با فکر اینکه تو این روز تو در کنارم نیستی، مهمونی خودمو بخاطرش خراب کردم...

فردا مراسم فارغ التحصیلیمه...

ولی اصلا درد اینو ندارم که تو در کنارم نیستی...

اصلا ناراحت این نیستم که تو حتی یه زنگم نمی زنی که بخوای این جشن و بهم تبریک بگی....

اصلا واسه چی ناراحت باشم؟...آخه من که دیگه تو رو ندارم....

من......تو..... تموم شد دیگه.....تموم....تمومش کردی....

هنوز آتیشه دلم خاموش نشده....

هنوز که هنوزه شعله هاش داره به قلبم تازیانه می زنه....

دیگه حتی الان نمی دونم خودمم چی می خوام....

دیگه واسم اون مینای سابق نیستی....

نمی دونم چرا... ولی اصلا نمی تونم که بهت فکر نکنم....

ولی دیگه هم اصراری به داشتنت ندارم....

تومنو کشتی....عشق قشنگ منو تو دلم خفه کردی...

کاش اصلا ازت خواستگاری نکرده بودمو، کاش تو هم هرگز بله نگفته بودی...

هی هی هی ....

ولش.....

خوشی و که از من گرفتی، ولی امیدوارم که همیشه خوش باشی....

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:56 توسط :: علی ::

 

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم به تو مدیونم

تو که حرمت و شکستی پای عهدت ننشستی

گرچه بازم تو نیازم لحظه هام و بد میبازم

به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم به تو مدیونم

اینکه از غم می نویسم به تو مدیونم

اینکه بی جونم و سردم اینکه بی روحم و زردم

پی آرامشی که بردی و من پیش می گردم

به تو مدیونم  به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلم و واسه همیشه

به تو مدیونم  منو دادی بدون بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:15 توسط :: علی ::

 

این روزا تو داری چه کار می کنی؟

اصلا دلتم واسه من تنگ میشه

یا فقط منه احمقم که مدام دلتنگت میشم؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:37 توسط :: علی ::

آخ که یه چند روزه دوباره بد جور یادت داره دیوونم می کنه.............

فقط خدا می دونه که چی بر سرم آوردی...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:14 توسط :: علی ::

صبح رسیدم شیراز...

الان داشتم ۴ راه زند قدم می زدم یدفه یادم به اون کافی شاپی که با هم رفتیم افتاد...

دیونگی کردم و رفتم طرف هتل هدیش...

اشک تو چشام جمع شد...

ولی دیگه همه چی واسه من تموم شده...الان فقط همه ی انرژیمو صرف فراموش کردنت گذاشتم...

دیگه سوختن واسم کافیه....

تو بهترین روزای جوونیمو واسم نابود کردی...

به زندگیم آتیش انداختی...

نابودم کردی...نابود....

عشقت کورم کرده بود...تفاوت ها رو نمی دیدم....

فقط از تو خوبی می دیدم...

ولی الان دیگه بیدار شدم....

 

فراموشت می کنم...فراموش....




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:25 توسط :: علی ::

دیگه خستم کردی........

دیگه تموم شد.......

خدا حافظ بی معرفت مغروره خودخواه..........




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:36 توسط :: علی ::

خیلی بیشتر از خیلی دلم تنگه برات...

الان حدود ۵ ماهی هست که ندیدیمت ولی می ترسم بیام دیدنت....می ترسم....

از این می ترسم که با بی توجهیات گل امید و آرزوهامو خشک کنی...

آره درسته عاشقتم می خوامت فقط به تو فکر می کنم....

ولی منم آدمم...

بعضی وقتا دیگه خیلی از این بی توجهیات آزرده میشم....

تا تونستم به روی خودم نیاوردم...ولی خیلی سخته....

ندیدنت در دلتنگی واسم داره

ولی دیدن و کم محلیت تمامه امید و آرزو هامو می کشه...

چرا...چرا اینجور می کنی...

هیچ می دونی داری چی سره من میاری با این کارات؟...

بخدا انصاف نیست....




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:46 توسط :: علی ::

از اونجایی که به رشتم علاقه دارم و دوست دارم مباحثشو تو زندگیم پیاده کنم تصمیماتی گرفتم که به صورت تخصصی هم بهت می گم چیه اون تصمیماتم

 

چیه؟؟..

فکر می کنی کم میارم جلوت خانومیییییی....

نه عزیزه دلم...

شما از امروز شدی اون vision من....

واسه رسیدن به vision باید یه سری mision داشته باشی که من misionهامو طبق استاندارد ISO9001 :2004 انتخاب کردم

هه...هه...

حالا برو تو کفه اینکه من قراره باهات چکار کنم

ولی اخرش تومیشی ماله خودم...

نمیتونی از چنگه من فرار کنی جوجهههههههههه

دوست دارم مینا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:48 توسط :: علی ::

بمیرم من که دیشب اونجوری ناراحتت کردم

آره گلم ازت ناراحتم، خیلیم ناراحتم...

ولی من کیم که بخوام ببخشم یا نبخشم؟...

تو فکر می کنی من میتونم کینه ای از تو رو به دل بگیرم؟...نه...بخدا نه !!!

آره گاهی وقتا پیش میاد که این دله دیگه خیلی خیلی داغون میشه،

اون وقت یه خورده یه جوری میشم... ولی چیزی تو دلم نیست...

چرا...

هنوز یه خورده از عشقت تو دلمه

این که میگم یه خورده نه این که فکر کنی از عشقت کم شده ها... نه !...

فقط اون جنبه ی احساسی و کور کورانش روز به روز کمتر میشه

وای که چه سخت بود وقتی که نوشته بودی حلالم می کنی و من سنگ دلانه جواب دادم...

خداییش اول نوشتم که حلالی ولی...

دیگه حالا اینم شیطنت من بود، شاید اینجوری می خواستم دله خودمو خنک کنم !!!

مینا درکت می کنم، می فهمم که چرا این تصمیم رو گرفتی، از نظر منطقی هم بهت کاملا حق میدم

ولی...

خوب انتظار داشتم ازت، انتظار گذشت و فداکاری...

ولی تو نخواستی گذشت کنی...

کار خوبی در حقم نکردی...

سخت ترین و تلخ ترین صحنه ای که ازت تو ذهنم دارم...

یادته اون روز صبح....

وای مینا تو حتی به چشامم نگاه نکردی، یعنی ارزش همینو هم نداشتم ؟...

من همونی بودم که بهش می گفتی دوست دارم...

همونی که باهاش قدم میزدی...

همونی که وقتی اس ام اساتو میدید بال در می آورد...

همونی که واسه دیدنت از همه چیو همه کس میگذشت...

همونی که واست شربت آورد و تو نخوردی، یادته ؟...

من اینا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...

بهترین روزای زندگیم بود...

آخرین دیدار عاشقانمون یادته ؟...

وقتی ازت جدا شدم دلشوره داشتم...

تو راه خونه تو این دو ساعت هیچ حرفی نزذم، فقط به تو فکر می کردم...

آخ دیدی اون افطاری شام آخرمون شد ؟...

هنوز باورم نمیشه...

یعنی اینا خوابه ؟....

یعنی میشه یه روز از این خواب تلخ بیدار شم ؟....

 

آی...آی...آی

ولش کن...

در هر صورت بدون که هنوز خیلی دوست دارم، هنوز فکر می کنم با تو هست که می تونم خوشبخت بشم، ولی از اونجایی که می دونم رسیدن به تو مستلزم یک انتظار بسیار طولانیه و میترسم این انتظار باعث بشه که توقعم خیلی از تو بالا بره، یه تصمیمات دیگه ای رو تو ذهنم دارم می پرورونم...

ولی لابلای همین تصمیمات هنوز واسه تو یه جاهایی رو گذاشتم...

الان تنها چیزی که میتونه جوابی به زندگی من و تو بده گذر زمانه، گذر زمان...

هنوز تو عشق منی...

هنوز تو توی فکر و ذهنمی....

هنوز دوستت دارم...

از خدا میخوام شرایطی پیش بیاد که بهت برسم و حسرت به دل نمونم و هردومون اونی باشیم که واقعا از ته دل می خوایم....

6 دی...ساعت 3 بامداد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 9:40 توسط :: علی ::

کجاست بگو

اون که برات میمورده کو

اون که قسم میخورده که دوست داره

اما بجاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو

تنها شدی

باز تف سربالا شدی

گذاشتو رفت

دیدی دوست نداشتو رفت

کجاست بگو

اون که برات میمورده و

هرچی که داشتی برده کو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 9:23 توسط :: علی ::

من که داشتم فراموشت می کردم...(فراموش؟؟؟...نه خداییش فراموش نه!!!....نمی تونم...فقط سره خودمو کلاه می ذاشتم...)

ولی دوباره دارم دیوونه میشم، دوباره آشوب دلم شروع شده...

دارم روانی میشم...حاظرم هرچی دارم بدم تا فقط، فقط واسه یه لحظه چشم تو چشم تو باشم و اون لبخندای خشکلتو ببینم...

آی...آی...آی....

آخه چرا؟...

تا امروز چند بار دیگه به من فکر کردی؟...

به نظرت واقعا کار درستی کردی؟...

واقعا من لایق این برخوردات بودم...

خداییش گاهیم میشه که از این کارت پشیمون بشی؟...

وای...دارم از درون آتیش می گیرم...

هیچ چیز جای تو رو واسم نمی گیره....آخه چقدر، واقعا چقدر می تونم به خودم دروغ بگم؟....

نمی دونی که الان چقدر بهت نیاز دارم....

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:43 توسط :: علی ::

همیشه اولین، مهمترین و شاید این جوری بگم بهتره...تنهاترین هدفم تو زندگی رسیدن به تو بود...

واسه رسیدن به تو و خوشبخت کردن تو بود که همیشه تلاش می کردم...

فکر رسیدن به تو همیشه بهم انرژی می داد، انگیزه و هدف می داد...

ولی الان دیگه عوض شدم، تو عوضم کردی...

هنوز خیلی دوست دارم...

هنوز وقتی اسمتو می شنوم قلبم کلی تندتر میزنه...

هنوز این دلم دیوونته ولی...

دیگه الان تو اون اولویت اولم نیستی...

دیگه جای اولویت های زندگیم عوض شده...

الان دیگه تو اون هدف واسه زندگیم نیستی، ولی هنوز واسم یه آرزویی...یه رویا...

یه رویای شیرین که با جون و دل از خدا می خوام که واسم شرایطش رو مهیا کنه تا بتونم بهش برسم...

ولی دیگه مسیرم عوض شده...

یعنی تو کاری کردی که عوضش کنم...

حالا دیگه دارم اول میرم به سمت اون مسیری که فکرمو مشغول کرده، هیچ تصور خاصی هم ازش ندارم...

حتی نمی دونم که واسه رسیدن بهش تا چه حد باید هزینه کنم...

فقط امیدوارم که مجبور نشم این وسط هزینه هایی رو بدم که دیگه رسیدن به تو رو واسم غیر ممکن کنه...

من نمی تونم عشقمو فراموش کنم، ولی الان درگیر چیزای دیگه شدم...

هنوز خیلی دوست دارم، ای بی رحم....

تو حتی واسه خاطر من ذره ای گذشت نکردی...

یادت میاد... اون همه راه اومده بودم، حتی به چشمام نگاه نکردی...

یادت میاد چقدر التماست کردم، حتی صدامو نشنیدی...

دلم خیلی صاف و زلال بود، هیچ چیزی جز عشق تو توش نبود...

ولی تو زدی و دلمو بدجوری شکستی، هنوزم نتونستم تکه هاشو بهم بچسبونم...

مهرتو که از دلم گرفتی...کاش عشقتو هم گرفته بودی...

زجرم میده...درد عشقت خیلی زجرم میده...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:6 توسط :: علی ::

یه روزی یه همزبون داشتم

یه کسی، یه یار مهربون داشتم

اون روزا تنها نبودم، آخه بود همیشه پیشم

اون می گفت دوست دارم من

بخدا دوسش دارم من

شب جمعه هایی داشتیم

چه روزای خوبی داشتیم

اس ام اس بازی می کردیم

کمی لجبازی می کردیم

بعد لجبازی همیشه، کلی عشقبازی می کردیم

.

.

.

قول دادی با من بمونی

یار و همدمم بمونی

تو باشی همیشه پیشم

تو بذار که من فداتشم

.

.

.

حالا امروز تک و تنهام

بی تو ام، سیاه روزام

دوست دارم بیای دوباره

روزگار با تو بهاره

.

.

بخدا فدات میشم من

مینا جون دوست دارم من

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:5 توسط :: علی ::




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:53 توسط :: علی ::




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:42 توسط :: علی ::

آخه ای خدا چی بگم من...

آخه چرا؟... چرا اینهمه زود منو عاشق کردی...

بخدا دارم دیگه دیوونه میشم...

مگه من چقدر می تونم تحمل کنم...

با چه سختیایی عشقمو بدست آوردم، عشقیو که هی تو گوشم می خوندن ماله تو نیست....

ولی چه آسون ازم گرفتیش...

آخ که یادم میاد سال 84 از غم نداشتن و بهش نرسیدن دل خون بودم و امسال از این درد...

آخه چطور میتونم فراموش کنم...

مگه این عشق، عشق امروز و دیروزه؟...

آخ دیگه به چه زبون بگم

دارم میمیرم

بخدا دارم دق میکنم

روزی که واسه کنکور میخوندم عکسش رو میزم بود، روزی که اومدم دانشگاه عکسش جلوم بود، الانم هم عکسش جلومه هم داغش...

آخ کاش میتونستم برم و یه جا داد بزنم...

آی خدا من از این روزگارت شکایت دارم...

آخه خدا تو که دیدی، من که مینا رو مفت بدست نیاوردم، پس چرا اینهمه مفت ازم گرفتیش...

هنوز درد و زخم سختیای بدست آوردنش تو دلم دارم، این درده دوریش دیگه چرا به جونم انداختی؟...

بخدا نفسم داره میگیره؟....

کی گفته اگه گریه کنی بغضت باز میشه...

من که دیگه بحال روزگار خودم خون گریه کردم، پس چرا این بغضه باز نمیشه؟...

داره خفم میکنه...

خدا از منه دلخون دیگه کاری بر نمیاد، خودت درستش کن...

آخه منم بندتم، درسته که من بد بودم، ولی ای خدا من ازت انتظار دارم...

خدا این بار میخوام از تو معذرت بخوام...

ای خدا غلط کردم...هر کاری کردم غلط کردم....

خدا من تاب و توان تحمل اینهمه سختی و ندارم...

خدا من از تو میخوام، من مینامو از تو میخوام...

خدا جبران میکنم...

به جونه همون مینا که خودت میدونی چقدر واسم عزیزه قول میدم...

قول میدم جبران کنم...

خدا دیگه چی بگم...

خدا التماست میکنم....

ای خدا دارم کم میارم...

ای خدا خودت دیدی که هیچی حالمو درست نکرد...

خدا من دیگه نمیخوام بیراهه برم...

خدا خودت کمکم کن...

خدا...خدا...خدا...

تو که دیگه خودت دیدی، پنجشنبمو دیدی...

دیدی که با دیدن اس ام اسش چطور بال در آوردم...

خدا این بال هارو ازم نگیر...

خدا تو این بال هارو بهم بده، قول میدم...قول میدم که فقط به طرف تو پرواز کنم...

خدا من مینامو از تو میخوام...

خدا مینا رو بهم برگردون...

ای خدا امروز جمعه هست، روزه دلگیریه، دله منم خیلی گرفته...

خدا تو دلمو شاد کن...

خدا خودت داری می بینی که چطور کم آوردم، پس کمکم کن...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:34 توسط :: علی ::

امروز بالاخره یه کارایی کردم...

اصلا دلم طاقت نیاورد تا صبر کنم و ببینم چی پیش میاد...

ظهر بهت اس ام اس دادم و حسه قوم و خویشیتو بر انگیخته کردم...

اولش دیدم جوابی نمیدی، فکر کردم طبق معمول نمی خوای جواب بدی...

ولی ظهر که همینجور دپرس افتاده بودم تو اتاق، یکدفعه چشام شد چهارتاااااا

تو بهم اس ام اس دادی...

بخدا واسه خودمم باور کردنی نبود...

از اول هفته که اومده بودم احساس خستگیه عجیبی داشتم، ولی با دیدن اس ام اس تو سبک شدم...

خستگی ها رفت، بی حوصلگی ها رفت، آروم شدم...

ولی بازم تو ناز کردی و بهم جواب ندادی...

تا اینکه سر کلاس بودم که بالاخره راضی شدی و قرار شد هفته ای دو روز واسه 10 دقیقه اس ام اس داشته باشیم...

الان تازه از کلاس اومدم، خوب خیلی خوشحالم...

سریع اومدمو شروع کردم به نوشتن...

از امشبم دوباره میرم کتابخونه...

وای دوباره روحیه گرفتم...

خدا کنه این حسه قشنگ موقتی نباشه...

الان وقته اینه که بهت بگم مینا :

دوست دارم...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:23 توسط :: علی ::

الان دو روزه که اومدم دانشگاه...

جز اینکه خودمو بی خیال نشون بدمو جوری وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده، آخه دیگه چکار می تونم بکونم....

دیشب بهت اس ام اس دادم، نوشتم واست که، فراموشت نمی کنم...

خیلی سخته، بی تو خیلی سخته...

احساس خستگیه عجیبی دارم...

به چیزی جز اینکه یه روز دوباره همه چی درست میشه فکر نمی کنم...

مینا یادته؟...

اون روزایه شیرین یادته؟...

باغ ارم، کافی شاپ، افطاری یادته؟...

مینا چی شد پس اون روزا و لحظه ها؟...

یادته ناراحت شده بودی از اینکه تو کافی شاپ دستتو نگرفته بودم؟...

ولی الان چی؟...

اون روز صبح یادته؟...

حتی بهم نگاه نکردی...

چی شد که یکدفعه اینجوری منو از زندگیه خودت بیرون کردی...

.

.

.

هیچ پیشه خودت هر از گاهیم به من فکر می کنی؟...

حالا از تو واسم چی مونده...

آخ که چه خاطرات خوشی بود...

آخ که چه لذت بخش بود گلایه هات واسه وقتی که بهت اس ام اس نمی دادم...

آخ که چه سخته اس ام اسام دیگه جوابی نداره...

یادته شبای جمعه...

حالا چی...

خیلی خسته ام...

منتظرتم...

دوست دارم......




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:55 توسط :: علی ::

سلام مینا

کم کم داره میشه یک هفته، از اون روزی که باهات تماس گرفتم…

مینا از وقتی که رفتی دیگه سوی چشمام هم رفت، نمی بینم، نمی تونم دیگه آینده رو ببینم…

دیگه اصلا نمی دونم که باید چیکار کنم، واسه چی کار کنم؟…

دیشب خوابتو دیدم…

یه مهمونی بودم، یه لحظه دیدم که شما هم اومدین، با دایی که سلام و علیک کردم رفتم کنار، رفتمو خودمو جایی پنهان کردم تا یه وقت چشمم به تو نیوفته و دوباره دلم هواتو کنه…

توی اون گوشه ی تنهایی نشسته بودم و داشتم به تو فکر می کردم که یه دفعه دیدم تو هم اومدی همونطرف…

تا منو دیدی راهتو کج کردی و رفتی یه طرف دیگه…

واسه چند لحظه تحمل کردم…دیکه نتونستم، یک بار، فقط یکبار صدات کردم…

با اولین صدا سریع برگشتی…

چشم تو چشم هم خیره شدیم و به هم نگاه می کردیم…

تو یه لحظه هردومون از جامون کنده شدیم و پریدیم تو بغل هم...

در حالی که غرقه بوسه ها بودیم هردومون اشک از چشامون جاری بود...

همه چیز و فراموش کردیم...ولی اینو خوب بخاطر سپردیم که چقدر این جدایی سخته...

مینا جان، الان همش به خودم میگم حتما این خوابه تعبیری داره، یعنی

میشه که با دیدنت دوباره همه چی درست شه...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:54 توسط :: علی ::

خیلی دلم برات تنگ شده هنوز یک هفته هم از اون آخرین تماسمون نمیگذره ولی بدجور دلتنگتم.

گفتی دیگه دوستم نداری ولی من چی؟...

من بد جور گرفتارتم...

نمی تونستم ساکت بشینم تصمیم دارم حرفامو توی نامه های برات بنویسم...

اینجوری شاید احساس کنم هنوز یا اینکه شاید بعدا دوباره دوستم داشته باشی...

یه چیزی ته دلم میگه همه چی درست میشه...فقط باید صبر کرد...

خیلی دوست دارم

احتمالا یه روز به اینجا سر میزنی...

تا اون روز هروقت خواستم با تو حرفی بزنم میام اینجا...

کاش هرچه زودتر دوباره بیای...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:14 توسط :: علی ::